آوای انتظار

آوای انتظار

انتظار
ساعت ٢:٥٤ ‎ق.ظ روز ۱۳٩٠/٥/۱٢  کلمات کلیدی:

     دیریست که ما منتظر روی تو هستیم
   ما بند نجابت به تن اسم تو بستیم

     دیریست که دلداده ما خانه نشین است
    جای قدمش بوسه به صد چاک زمین است

         پلک دلم امشب به نبودت پر درد است
      این فصل کبود از غم هجران تو سرد است

         ای ساقی دلهای جهان مست نگاهت
   این ماه فرومانده ز چشمان سیاهت

     دیریست که ما منتظر و خانه بدوشیم
        وقتی که قمر نیست همه تا رو خموشیم

    ای صاحب این ثانیه ها پس تو کجایی
      فهمیده ام این جمعه گذشت و نمی یایی

      دیریست که در جمعه همه مست غروییم
  از ناله پریم وغزل سنگ و رسوبیم


 
دوباره سلام
ساعت ٢:٥۳ ‎ق.ظ روز ۱۳٩٠/٥/۱٢  کلمات کلیدی:

به رسم  تمام لحظه های دلتنگی وبه تازگی شروعی دوباره سلام

امروز می خواهم بجای تمام روزهای نبودنم وبا تو سخن نگفتنم سلام کنم وبرایت از قاصدکهای دلتنگ وجودم خبر بیاورم.

امروز می خواهم فقط برای تو بنویسم برای ناز چشمهای سیاه وخال بنی هاشمی ات. برای تو که مهربانی را با وسعت مهربانیت به معنای مطلق کلمه شرمنده کرده ای .برای توکه معنای همیشگی  شعرهای تمامی شاعرانی.

امروز وامروز وامروز فقط وفقط برای تو وبا تو.........

سلام تک نگار دلفریب هستی.سلام بر تو ای نجات دهنده من وماها از تمامی بلاهای بی امان .سلام بر توکه................

نمی دانم چگونه باید نقطه چینهای شرمنده از توصیفت را پر کنم.

با کدامین یک از کلمات.حروف دلتنگی دلم کنار هم نمی ایستند تا به وصف وجود نازنینت بنشینند هرکدام تا میفهمند می خواهند از تو تعریف کنند از ترس اینکه مبادا در بازگویی بزرگی ات کم بگذارند فرار رابر قرار ترجیح میدهند....

من همین را می توانم بگویم که تو بعد از خدا دلیل بودن همه چیزی.


 
آبی بیکرانه
ساعت ٢:٥٢ ‎ق.ظ روز ۱۳٩٠/٥/۱٢  کلمات کلیدی:

می خواهم دلم را رنگ کنم رنگ آبی بیکرانه دریا، رنگ تو. می خواهم دلم را به دریای بزرگی وعظمتت بسپارم تا به هرکجا می خواهی مرا ببری.اما ترس دارم ترسی به بزرگی ساحل وبه روانی شنهایش که همیشه در وجودم در جریان وروان است اینکه مثل موجهای که نمی دانند چگونه واز کجا سر از دریا در آورده اند بی مهابا مرا به ساحل بازگردانی ام.بارها ست که دلم هوای نوشتن برایت کرده اما با خود میگویم شاید مقبول نشود وتو مرا از خودت برانی.

کاش بر میگشتیم به آن روزها که من همیشه سایه حضورت را در زندگی ام  حس میکردم.آن روزها که تمام شعرهایم از تو بود وتمام نت هایم ملودی وجودت را می نگاشت آن روزها که ثانیه به ثانیه پای چت روم دلم می نشستم وبا تو چت می کردم.آن روزها که برایت هرروز نامه ای میگذاشتم در وبلاگ دلتنگی هایم.

قصد کرده ام که بر گردم.می دانم ماندنم   با خودم است اماتو اول باید بخواهی اگر به من اجازه  ماندن می دهی پس سایه ات را بر سرم بگستران بگذار تا دوباره حضورت را در شعرهای هر روزه ام بیابم.        


 
جلوه یار
ساعت ٢:٥٠ ‎ق.ظ روز ۱۳٩٠/٥/۱٢  کلمات کلیدی:
این چه شوری است که امشب به دلم پا داده

من و دل، با قلم و شمع و سحر حیرانیم 

هر طرف می نگرم جلوة یارست عیان 

این چه راهیست که اینگونه کمندم زده است 

چه شرابی است که افتاده به قاموس زمین 

این چه نوری است که دنیا به سجود آورده 

چه شرابی است که جان دل کوثر برده
 
چه جمالیست که حُسن ازلی را دارد 

آه ای دل به سر زلف کنایات مپیچ 

همه گفتند و نگفتند بهار آمده است 

ای که در آل نبی جلوة دیگر داری 

کی با منظری و منظر داور هستی 

که زبان بر من دلدادة شیدا داده 

نه زبانی، نه بیانی، نه توانی داریم 

نیست در سینه دل و نیست دگر جای بیان 

این چه عشقی است که زنجیر و ببندم زده است 

چه هوایی است که سودا زده ام کرده چنین 

و آن چه قدسی است که محشر به قعود آورده 

چه شکوهی است که ارث از رخ حیدر برده

چه جلالی است در آغوش علی جا دارد 

ای قلم بشکن و در پای عبارت مپیچ 

پرده افتاد و بدیدند که یار آمده است 

نمک فاطمه و صولت حیدر داری 

هرچه گفتیم و نگفتیم فراتر هستی 

 
دیشب...
ساعت ٢:٤٩ ‎ق.ظ روز ۱۳٩٠/٥/۱٢  کلمات کلیدی:
دیشب کسی برای تو سجاده وانکرد    
                     
                         بغضی ترک ندید و گلویی صدا نکرد


انگـار مــــا بــدون حضـــور تو راحتیم    
                     
                         وقتی کسی برای ظهورت دعا نکرد!

 
آفتاب پنهانی
ساعت ٢:٤٩ ‎ق.ظ روز ۱۳٩٠/٥/۱٢  کلمات کلیدی:

طلوع می کند ان افتاب پنهانی

ز سمت مشرق جغرافیای عرفانی

دوباره پلک دلم می پرد نشانه چیست؟

شنیده ام که می اید کسی به میهمانی

کسی که نقطه اغاز هر چه پرواز است

تویی که در سفر عشق خط پایانی

کنار تو نام لنگر گرفت کشتی عشق

بیا که نام تو ارامشی است طوفانی

 
عاقبت...
ساعت ٢:٤۸ ‎ق.ظ روز ۱۳٩٠/٥/۱٢  کلمات کلیدی:

عاقبت یک روز مغرب محو مشرق می شود

عاقبت غربی ترین دل نیز عاشق می شود


شرط می بندم زمانی که نه زود است و نه دیر

مهربانی حاکم کل مناطق می شود

 
بیا...
ساعت ٢:٤٦ ‎ق.ظ روز ۱۳٩٠/٥/۱٢  کلمات کلیدی:

بیا دوباره پاک کن ز جاده ها غبار را

به عاشقان نوید ده رسیدن بهار را

ببین دلم گرفته و بهانه می کند تو را

به من بگو که می رسی، ز دل مبر قرار را

 
آقای خوبی ها
ساعت ٢:٤٦ ‎ق.ظ روز ۱۳٩٠/٥/۱٢  کلمات کلیدی:

سلام آقای خوبم!

ببخش. میدانم از من دلخوری آخر این روزها کمتر سراغی از تو میگیرم و کمتر نوکری ات را میکنم.هر چند میدانم که تو همیشه حاضری و مرا میبینی.

این روزها انقدر خودم را درگیر کارهای دنیا کرده ام که  یا دی از خودم نمی کنم  چه برسد... .چه میگویم خودم را با تو قیاس میکنم.

ببخش که خودمانی  برایت مینویسم آخر دوستان با هم صمیمی اند و من باب دوستی شما را تو خطاب میکنم.

دلم برایت تا حد مرگ تنگ شده کاش میشد بیایی تا سر بر دامانت نهم و آرام بگریم و کوله بار خستگی را با دستهایت بر زمین بگذارم.

آقای خوبی ها!

دلم لک زده است برای یک دعای ندبه در صحن و سرای مسجدت برای درد و دل بالای چاه آرزوهایت  ونوشیدن جرعه ای آب از سقاخانه آنجا.

راستی تبریک میگویم هم به تو هم به خودم وهم به تمامی دوست دارانت فرخنده روز آغاز امامتت را میگویم ای منجی عالم امکان.

آقای مهربانی ها خوشحالم که تو امامم هستی و من غلامت.دوستت دارم زودتر بیا که منتظرم.


 
مرد کور
ساعت ٢:٤٤ ‎ق.ظ روز ۱۳٩٠/٥/۱٢  کلمات کلیدی:

روزی مرد کوری روی پله های یک ساختمانی نشسته بود و کلاه وتابلویی

را در کنارپایش قرار داده بود روی تابلو خوانده می شد

من کور هستم لطفا کمک کنید.روزنامه نگار خلاقی از کنار او می گذشت

 نگاهی به او انداخت فقط چند سکه در داخل کلاه بود.

او چند سکه داخل کلاه انداخت وبدون اینکه از مرد کور اجازه بگیرد

تابلوی او را برداشت،آن را بر گرداند واعلان دیگری روی آن نوشت و تابلو را کنار پای او گذاشت

وآنجا را ترک کرد.عصر آن روز روزنامه نگار به آن محل برگشت

 و متوجه شد که کلاه مرد کور پر از سکه و اسکناس شده

است. مرد کور از صدای قدم های او خبرنگار را شناخت و خواست

اگر او همان کسی است که این تابلو را نوشته بگوید،که

بر روی ان چه نوشته است؟روزنامه نگار جواب داد: چیز خاص و مهمی نبود،

من فقط نوشته شما را به شکل دیگری نوشتم ولبخندی زد و به راه خود ادامه داد.

مرد کور هیچ وقت ندانست که او چه نوشته است ولی روی تابلو او خوانده می شد:

امروز بهار است ولی من نمی توانم آن را ببینم!!!!!!